سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
خاطره

زورکی نخند عزیزم ، میدونم اومدی بازی

نمیخوام این آخرین ، بازی زندگیم ببازیم

خودتو راحت کن و ، فکر کن که جبران گذشته اس

از منم میگذره اما به دلت چاره نسازی

اومدی بشکنی بشکن ، از من ساده چی مونده قبل تو هر کی بوده ، تموم تار و پود سوزونده


تو هم از یکی دیگه سوختی میخوای تلافی باشه

بیا این تو و دلو .... باقی احساسی که مونده

دل ما اونقده پاره س ، موندنش مرگ دوباره س

آسمون سینه ما ، خیلی وقته بی ستاره س

همینی که باقی مونده ، واسه دلخوشی تو بشکن

تیکه تیکه هامو بردن ، آخرینشم تـــو بکن

نمیخوام بگذره عمری ، خسته شی واسه فریبم

یقتو نمیگیره هیچکس ، آخه من اینجا غریبم

بزنو برو عزیـزم ، مثل هر کس که زد و بـرد

طفلی این دل که همیــشه ، به گناه دیگرون مــــــــرد

نفرتت رو از غریبه ، سر یک غریب خراب کن

خنده کوتاهمم رو ، بیا گریه کن عذاب کن

مهمم نیست که چه جرمی، یا گناهی این سزاشه

باقی دلم یه مشت خاک، همینم میخوام نباشه........


عقده های یک شکستو ، خالی کن سر دل من


دیگه متروک مونده واست ، خاک پیر ساحل من

از نگاهات خوب می فهمم ، که تو فکرت یک فریبه

بازی بسه پاشو بشکن ، من غریبو تو غریبــــه

آره تو راست می گی ...عشق من به تو فقط یه خیاله ...

شبه و تو خلوت اون ، همه قصه ها رو باختم

همه خوابن زیر کرسی ، ولی من بهار رو باختم

واسه این ساعت سنگین ، فال عاشقی می گیرم

می زنه مثل همیشه ، من این ادعا رو باختم

یاد لحظه ای که غمها ، می شینن رو پشت بومت

زدم از مزرعه بیرون ، همه دیارو باختم

توی یک بازی حساس ، جلو فانوسک شبها

شب تا صبح برنده بودم ، دم صبح خدا رو باختم

شبه و تو خلوت اون ، تو نشستی چش تو چشمام

تو نگو ، خودم می دونم ، بازم این قمارو باختمادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 89/6/24ساعت 11:0 صبح توسط امیر علی نظرات ( ) |

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: " تو انسان  نیستی" .
 

 ادامه مطلب...

نوشته شده در پنج شنبه 89/6/4ساعت 4:32 عصر توسط امیر علی نظرات ( ) |

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:   
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.. 
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
 پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری
 زندگی همین است!


نوشته شده در جمعه 89/5/1ساعت 8:26 عصر توسط امیر علی نظرات ( ) |

پشت درب اطاق عمل نگرانی موج میزد. بالاخره دکتر وارد شد، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی ...
پزشک جراح در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم که باید حامل خبر بدی براتون باشم، تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه
."
"
این عمل، کاملا در مرحله أزمایش، ریسکی و خطرناکه ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره، بیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه ولی هزینه مغز رو خودتون باید پرداخت کنین
."
اعضاء خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش می کردند، بعد از مدتی بالاخره یکیشون پرسید :"خب، قیمت یه مغز چنده؟
"
دکتر بلافاصله جواب داد :"5000$ برای مغز یک زن و 200$ برای مغز یک مرد
."
موقعیت ناجوری بود، خانمهای داخل اتاق سعی می کردند نخندند و نگاهشون با آقایان داخل اتاق تلاقی نکنه، بعضی ها هم با خودشون پوزخند می زدند
!
بالاخره یکی طاقت نیاورد و سوالی که پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید که : "چرا مغز خانمها گرونتره؟
"
دکتر با معصومیت بچه گانه ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد که : "این قیمت استاندارد مغزه
!"
ولی مغز آقایان چون استفاده میشه، خب دست دومه و طبیعتا ارزونتر!"

 


نوشته شده در چهارشنبه 89/4/16ساعت 3:22 عصر توسط امیر علی نظرات ( ) |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.


نوشته شده در پنج شنبه 89/4/10ساعت 6:21 عصر توسط امیر علی نظرات ( ) |

تک کل واشده ای گفت صبا را عشق است / بلبل آمد به میان گفت صدا را عشق است

گل و بلبل بنشسته به کنار / سنبل آمد بی میان گفت وفا را عشق است . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

غرق ترانه میشوم از نگاه گاه گاه تو / کاش خانه ای بنا کنم در حوالی نگاه تو . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

گفتی چو خورشید زنم سوی تو پر / چون ماه شبی میکنم از پنجره سر

اندوه که خورشید شدی تنگ غروب / افسوس که مهتاب شدی وقت سحر . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

یادت باشه یادتو به یادم میمونه / یادی کن که یاد ما هم به یادت بمونه . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

مهم این نیست که در عشق شکست بخوری ، مهم این است که در عشقی

که به خدا داری شکست نخوری . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

همین امروز دوستم بدار ، شاید فردائی نباشد . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

دانی که چرا ز میوه ها سیب نکوست / نصفش رخ عاشق است ، نصفش رخ دوست . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

باز آمدنم به خدمتت دیر نشد / اندیشه مکن دلم ز تو سیر نشد

یک موی تو را به عالمی نفروشم / تو جان منی ، کسی ز جان سیر نشد . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

من کویر خسته ام نوئی نم نم بارون / دلم برات تنگ شده کجائی ای مهربون . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

در مدرسه زندگی در کلاس دنیا ، سر زنگ املا ، یادمان باشد برای محبت

تشدید بگذاریم تا نیم نمره از محبت ها کم نشود . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

من به چشمان پر از مهر تو عادت دارم / به تو و طرز نگاه تو ارادت دارم

عطش حسرت دیدار تو را پایان نیست / اشتیاقی است که هر لحظه و هر ساعت دارم

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

سکوتی بود بر قلبم که با آن میزدم فریاد / اگر از شهر غم رفتی مرا هرگز مبر از یاد . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

می نالم از جدائی ، ای نازنین کجائی / سوزم ز هجرت ای بهترین کجائی

در باغ آرزوها دیگر گلی نمانده / در حسرت گل هستم ای باغبان کجائی . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

دلتنگی همیشه از ندیدن نیست ، لحظه های دیدار با همه زیبائی گاه پر از دلتنگی است

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

گرچه میدانم نمی آیی ولی هر دم ز شوقت / سمت در می آیم و هر سو نگاهی میکنم

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

منو ببخش که ندیده میگرفتم التماس اون نگاه نگرونو

منو ببخش که گرفتم جای دست عاشق تو ، دست عشق دیگرونو

لایق عشق بزرگ تو نبودم . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

دوست داشتن ساده اما دل سپردن سخت است / دل دادن ساده اما فراموش کردن سخت است

عاشق شدن ساده اما عاشق ماندن سخت است . . .

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 89/4/2ساعت 10:56 صبح توسط امیر علی نظرات ( ) |

سلام دوستان عزیز

این جوابهایی که شما عزیززان دادید

به نظر شما کدام جواب کاملترین و بهترین جواب میتونه باشه؟

1.الیمن کلی جواب میدم

عشق یعنی ...................وای نمیشه گفت  باید عاشق باشی تا بدونی مثل من

عاشق اونیه که حاضره به خاطر معشوقش......................

و فرق عشق و هوس یه درجه است خیلی سخته تشخیصش بدی

حالا:

عشق یعنی مراد...........عاشق یعنی من

من افسانه مفسانه حالیم نیست من مراد میخوام

3.مهدیهخدا عشق را آفرید تنها عشق نبود دل را داد قلب را داد که آدم بتون از ته دل از ته قلب 1 نفر فقط 1 نفر را دوست داشته باشه و فقط معشوقش همون باش عاشق معشوق من و تو اییم تو این دنیا  که با یک نگاه می تونیم عاشق بشیم و تا اخر عمر اونو دوست داشته باشیم وجونمون هم براش فدات می کنیم خدا مهر اونو تو دلمون می ذاره که می خواد بگه شما به درد هم می خورید و برای هم من شما راآفریدمهمین عشق یعنی نیاز یعنی آرزو یعنی دیوانگی یعنی مردن یعنی دیوانگی یعنی باور کردن این دنیا و همه ی مردم و به وجود آوردن عشق و معشوق دیگه

6.شیما1.عشق یعنی مستی و دیوانگی/عشق یعنی با جهان بیگانگی/عشق یعنی شب نخفتن تا سحر/عشق یعنی سجده ها با چشم تر/عشق یعنی سر به دار آویختن/عشق یعنی اشک حسرت ریختن/عشق یعنی
سوختن یا ساختن/عشق یعنی زندگی را باختن/عشق یعنی انتظار و انتظار/عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

2. زانی عاشقی و میتونی ادعا کنی که عشقت واقعیه که رهاش کنی... در قفسو باز کنی و بذاری پرنده قشنگ پرواز کنه... آزاد... آزاد...بذاری اونقد بره که تو نهایته آسمون ببینیش... مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و برگشتنی باشه، برمیگرده. اما اگه برنگشت... بسپارش دست خدا... بذار اونقد بره تا به اونجاییی که میخواد برسه... به همونجایی که دل کوچیکش شاد شه و احساس سعادت کنه.

3. احتمالا برای اینکه دل عاشقو خون کنه.

4. چون عشق خیلی قشنگه، بدون عشق زندگی بی معنی و یکنواخت میشه.

5.فکر نکنم

6.آنجا که عقل مجنوب خواسته های درون وزودگذر میشود هوی و هوس بر او چیره میشوند. اما عشق متعالی زاییده تکامل عقل است. ( وقتی از معشوقت جدا شی اگه واقعا عاشقش نباشی فرقی تو زندگیت ایجاد نمیشه بعد یه مدت دیگه دلت واسه صداش تنگ نمیشه

7. منظورتو درست متوجه نشدم

8.صد البته خداوند. ( باید کسی باشه که شکنجه و آزارت نده، ازت خسته نشه...

9.چند دفعه میپرسی؟

10. فقط توی افسانه ها نیست. در خقیقت هم زیاد دیده میشه. خیلی مواقع هم به خاطر اینه که عاشق نمیتونه ببینه عشقش داره سختی میبینه و اذیت میشه و سختی میکشه برای همین خودشو فدای عشقش میکنه.
11. یه نیازه که از درون حسش میکنی
ادامه مطلب...

نوشته شده در یکشنبه 89/3/2ساعت 11:22 عصر توسط امیر علی نظرات ( ) |

سلام دوستان عزیز

یه مدته دارم با خودم کلنجار میرم یه چند تا سواله خیلی فکرم رو مشفول کرده.

 که عشق یعنی چی؟

عاشق کیه؟

اصلا معشوق برای چی خلق شده؟

چرا انسان از بدو خلقت عاشق خلق شد؟

انسان بدونه عشق میتونه زندگی کنه؟

عشق و هوس فرقشون چیه؟

سرچشمه اصلی عشق کجاست؟

چه کسی میتونه لیاقت این رو داشته باشه که معشوق باشه؟

عاشق واقعی کیه؟

چرا تو افسانه های ما عاشق و معشوق بهم نمی رسن؟

عشق یه حس درونیه یا یه نیازه؟

و......................

میتونید جواب سوالهام رو بدید؟

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 89/2/23ساعت 5:0 عصر توسط امیر علی نظرات ( ) |

 تومثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم 

تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف و من در آرزوی قطره های پاک بارانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوترو من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم 

بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم 

تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کردو من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم 

 تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم

تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
 
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم 

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز میگرددکه تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم 

به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم 



نوشته شده در یکشنبه 89/2/19ساعت 3:39 عصر توسط امیر علی نظرات ( ) |

 

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

 

نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

 

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

 

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

 

چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر

 

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

 

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد

 

به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد

 

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

 

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

 

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری

 

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 

خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد

 

به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

 

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

 

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

((مرحوم نجمه زارع))


نوشته شده در پنج شنبه 89/2/9ساعت 12:5 عصر توسط امیر علی نظرات ( ) |

   1   2      >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت