پشت ديوار بلند تک درختي پيداست ياد ايام قديم سالهاست مانده همين دست نفرينگر تيغ خورده بر آن يک درخت آرزوي زندگي مانده بر آن يک نفس چشم من سوي يک درخت فکر چاره اي بايد بود پنجره اي خواهم ساخت رو به ديوار زمان قطره اي اشک خواهم ريخت از گذشت لحظه ها من از آن پنجره ثانيه را مي بينم من از آن تک درخت تنهايي را مي چينم و برايش از دورترين چشمه ها آب خواهم آورد تا نبض زندگي در رگهاي درخت به صدا در آيد.